تبلیغات
*** This is My First GIFT,honey ***** - V* This is the whisper of LOVE*
*** This is My First GIFT,honey *****

Enjoy,Every Moment of UR LIFE to the Lees
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرين نوشته ها
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
صفحات جانبي
آمار سايت



رمز پیروزی مردان بزرگ

مولوى مى گوید:
آب كم جو تشنگى آور بدست
تا كه جوشد آب از بالا و پست
آغاز كار مرحله آزمایشى است . هنوز سود و زیان كار معلوم و روشن نیست . شاید
موانعى در سر راه مقصد باشد كه مانع از وصول به مقصود گردد و زمان لازم دارد
كه از سر راه برداشته شود. چه بسا ممكن است راهى را كه انتخاب نمودیم بیراهه
باشد و در نقشه بردارى و طرح كار اشتباهات فراوانى داشته باشیم . لذا اگر كار
را به صورت بزرگ آغاز كنیم ، بازگشت از بیراهه به راه ، بسیار مشكل خواهد
بود.
یكى از معایب همین است كه كار را با سر و صدا و از جاى بزرگ آغاز مى كنیم .
چه بسا با موفقیت روبرو نمى شویم و راه بازگشت را به روى خود مى بندیم و پس
از اتلاف عمر و سرمایه ، با سر شكستى و شكست روحى سرجاى اول خود باز مى گردیم
.
در یادداشتهاى ناصرالدین شاه مى خوانیم كه وى در مسافرتى كه به اروپا كرد، در
بازدید خود از لندن ، با ملكه انگلستان تماس گرفت و علت موفقیت بانك انگلیس
را در ایران از او چنین پرسید: ((روزى كه این بانك در پایتخت ایران شعبه باز
كرد، یك رئیس ، یك حسابدار و یك پیشخدمت بیش نداشت و با سرمایه كوچك مشغول
كار شد. چطور در اندك زمانى موفقیتى شایان به دست آورد و سود زیادى نشان
داد؟))
ملكه پاسخ داد: ((ملت انگلستان هرگز اسرار و رازهاى موفقیت خود را به ملل
بیگانه نمى گویند، ولى من به پاس ‍ احترام شما در اینجا نكته اى را متذكر مى
شوم .
ما مردم مغرب زمین ، خصوصا مردم انگلستان ، همواره كار را از جاى كوچك شروع
مى كنیم تا اگر سودى نبردیم راه بازگشت برایمان باز باشد و با دادن ضرر ناچیز
نقشه را دگرگون كنیم ؛ و اگر سود بردیم ، فورا وضع موجود را توسعه دهیم . ما
در این خصیصه با شما شرقیان در نقطه مخالف قرار گرفته ایم .))
بعضى جمعیتها بر اثر عدم مراعات همین اصل حیاتى در تمام شئون ، دچار و
ورشكستگیها شده و در بحرانها و بن بست اقتصادى قرار گرفتند.



 

 

 سالها پیش ' در كشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می كردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكی در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیك شد.

به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد.

اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب  ببر كوچك ' عضوی از ا عضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند. 

سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود.

روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :

عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.

ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.این یك ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه كردن محبت ' یك دل ساده و صمیمی كافی است ' تا ازدریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند.

عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.

محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط  عشق ببخشیم تا از انعكاسش ' كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.

در كورترین گره ها ' تاریك ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها '   عشق   بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است.

پس : معجزه ی عشق را امتحان كن !