تبلیغات
*** This is My First GIFT,honey ***** - III* This is the whisper of LOVE*
*** This is My First GIFT,honey *****

Enjoy,Every Moment of UR LIFE to the Lees
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرين نوشته ها
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
صفحات جانبي
آمار سايت



دریا
خودش را به موج تعریف میکند
جنگل
خودش را با درخت
آسمان
خودش را با ستاره ها
و من
خودم را با تو تعریف میکنم

«آنتوان دوسنت اگزوپری»

 



عشقبازی به همین آسانی است...
كه گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
بركه ای با مهتاب
دو كبونر با هم
و شب و روز طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با كلماتی شیرین
دست آرام و نوازشگر بر روی سری
پرسشی از اشكی
و چراغ شب یلدای كسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای كسی با جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
كه دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج كنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بكنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر كه با پیش سلامی در اول صبح
هر كه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر كه با خواندن شعری كوتاه با لحن خوشی
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یك خاطره خوش تا فردا
و ركوعی و سجودی با نیت شكر
عشقبازی به همین آسانی است...
__________________

 



 
..........استاد می‏آموزد که:
اگر مواظب دلتان باشید و غیر عشق را درآن راه ندهید، آن‏چه را که دیگران نمی‏بینند، شما می‏بینید، و آن‏چه را که دیگران نمی‏شنوند، شما می‏شنوید.
او شاگردانش را نهیب می‏زند که:
سعی کنید صفات عشق در شما زنده شود.
عشق بخشنده است، شما هم بخشنده باشید.
ستار است، شما هم ستار باشید.
باگذشت است، شما هم با گذشت باشید.
مهربان است، شما هم مهربان باشید.
خالص است، شما هم خالص باشید.
درستکار، نیک‏پندار و نیکو رفتار است، شما نیز این‏چنین باشید.
دروغ نمی‏گوید، شما هم صادق باشید.
ریا نمی‏کند، شما هم بی‏ریا باشید.
تهمت نمی‏زند، شما هم تهمت نزنید.......
همه چیز خود را به پای معشوق می‏ریزد، شما هم این‏گونه رفتار كنید.
استاد می‏آموزد که:
در ارایة عشق خود به افراد، تبعیض قائل نشویم؛
از خورشید، کوه، دریا، آسمان پرستاره، كویر دلربا، دشت‏ها و چمنزارهای سرسبز و وسیع، درخت و سایة آن، طبیعتِ دست و دل‏باز و .... بخشندگیِ بدونِ تبعیض را بیاموزیم؛
عشق را نفروشیم و در مقابلش چیزی نخواهیم؛
با تمامی وجود، آن‏را نثار کنیم؛
نباید برای ارایه عشق، دکان باز کرد؛
از امروز تمامی دکان‏های عشق را تعطیل کنیم و در تابلوئی بزرگ بر سر درِ آن با خطی درشت بنویسیم:
این‏جا عشق، فروشی نیست.
بیائید آن‏را به همه، حتی به کسانی که نمی‏خواهند و از آن گریزانند، بدون منّت ارزانی کنیم..........
__________________
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش.
 



عشق یعنی حسرت شبهای گرم . . .

عشق یعنی یاد یک رویای نرم . . .

عشق یعنی یک بیابان خاطره . . .

عشق یعنی 4 دیوار بدون پنجره . . .

عشق یعنی گفتنی با گوش کر . . .

عشق یعنی دیدنی با چشم کور . . .

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت . . .

عشق یعنی آخر خط بهشت . . .

عشق یعنی گم شدن در لحظه ها . . .

عشق یعنی آبی بی انتها . . .

عشق یعنی یک سوال بی جواب . . .

عشق یعنی راه رفتن توی خواب . . .

عشق یعنی قلب سوخته از فراق . . .

عشق یعنی دل سپردن به سراب . . .

عشق یعنی چهره دیدن توی ماه . . .

عشق یعنی ساده بودن بی ریا . . .

 



 
 
 
عشق، راز است.
حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.
شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،
شهوت، نیاز تن است.
بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.
کسانی که عشق را تجربه می کنند،
در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.
اگر با روح خود انس بگیری،
عشق تو دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
به محض آنکه دستان خود را می بندی،
انها را از عشق تهی می کنی.
وقتی دستان خود را می گشایی،
همه ی هستی در آنها جای می گیرد.
خدا در هممه جهان نمی گنجد؛
فقط دل است که گنجایش او را دارد.
عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.
کسی که عشق را تجربه کرده،
حقیقت را نیز تجربه کرده است.
کسی که حقیقت را تجربه نکرده،
عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
عشق، خود را احتکار نمی کند،
بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.
عشق چشمداشتی ندارد.
عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.
عشق، خواهشی ندارد
و جویای تملک نیست.
عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.
عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛
فقط هست و همین برای او کافیست.
عشق، روح را می پرورد.
هرگز به ملالت نمی انجامد.
عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛
فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.
بنده ی عشق باش.
ببخش
و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.
عشق را وظیفه تلقی نکن.
اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،
همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.
هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.
عشق، بدهکار کسی نیست.
وقتی عشق می ورزی،
منتظر پاداش و ستایش نباش.
توقع و چشمداشت،
سیمای ِ قدسی ِ عشق را می آلاید.
عشق ِ حقیقی
هرگز سرخورده نمی شود
و به یأس نمی انجامد.
فهم عاشقانه هستی
__________________
 
 


دستهایم را که میگیری...
حجم نوازش لبریز میشود!
گویی تمام رزهای زرد باغها
با دستهای بی دریغ تو
برای من
چیده میشوند
و قلب من
پرنده ای میشود
به پاکی بیکران نگاهت
پر میکشد...
و در آن وسعت بی انتها
در خاکستری اندوه ابرها
گم میشود
دستهایم را که میگیری...
نگاهم
این قاصدک های بی تاب هزاران شور
در آبی فضا رها میشوند
و بغض گریه ها
از شنیدن نفس زدنهای روح
زیر هجوم آوار سرنوشت
بی صدا شکسته میشود...
دستهایم را که میگیری...
عبور تلخ زمان را
دیگر
نمیخواهم که باور کنم.....!
 
 


عشق یعنی این
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری,
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود.
اما زندگی غیر از این است
و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد
که نفس آدمی را می برد
 


سعی کن همیشه تنها باشی چون تنها به دنیا آمده ای و تنها می میری بگذار عظمت عشق را هیچ گاه درک نکنی چون آنقدر عظیم است که تو را در زندگی نابود می کند اما اگر عاشق شدی... فقط یک نفر را دوست بدار بخند،گریه کن و قدم بردار تنها برای یک نفر
 


 
بوسه زیباست
 نه برای هوس
 پرنده زیباست
نه برای قفس
دوست داشتن زیباست
نه برای لمس كردن
 برای حس كردن با تمام وجود


 
بگذار با چشمهای تو ببینم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از ارزوهایت ترانه بسرایی
بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتی با تو به پرواز شاپركهای كنار بركه میخندم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره كنیم
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشی
بگذار نامم چون شاه كلیدی بر درگاه قلبت همیشكی باشد
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقی اسمانی در هم گره خورد
بگذار دلم برای تو باشد
بگذار دلت ...حالم را بپرسد
بگذار قلبم برای تو بتپد
بگذار آرزوهایم با تو باشد ...برای تو.....به خاطر تو.
بگذار خیال كنم "دوستم داری " و از این خیال شبها تا سپیدی روز با ستاره ها باشم

____


برایم همیشگی باش

اگر به خاطر زیبایی دوستم می داری دوستم مدار

خورشید را دوست بدار به خاطره گیسوان زرینش

اگر به خاطرجوانی دوستم می داری دوستم مدار

به بهار عشق بورز که هر ساله جوان است

اگر به خاطردارای دوستم می داری دوستم مدار

پری دریایی را دوست بدار که موروارید و یاقوت بسیار دارد

اگر دوستم می داری بخاطر عشق پس هر آینه دوستم بدار

دوستم بدار همواره

چون من همواره عاشقت خواهم بود

 



ممكن است آرامش و آسایش را در این دنیا بیابی
و شاید هرگز متوجه آن نشوی
ممكن است دردهایی را بشناسی و سختی هایی را تحمل كنی
اما آن ها گام هایت را در زندگی استوار می كنند
می توانی با شهامت رو در روی هر موقعیت تازه بایستی
شاید بفهمی كسانی هستند كه با عشق و درك در كنار تواند
حتی زمانی كه احساس تنهایی می كنی
شاید آنچنان مهربانی در دیگران بیابی
كه به صلح جهانی ایمان بیاوری
شاید سهم تو از دنیا یك كلام مهرانگیز، یك تماس قدرتمند
یا لبخندی گرم باشد
هنگامی كه طوفان پایان ناپذیر به نظر می آید، به آفتاب فكر كن
به كسانی كه نفرت می ورزند عشق بیاموز
اگر در زندگی گرفتار هستی
به نیكی بیكران قلبت تكیه كن
به زیبایی و عشقی كه در توست بیندیش
بدان كه هر انسانی توانایی های بسیار ولی راه های گوناگون دارد.
اگر امروز در كسی بدی دیدی
فردا كس دیگری آن را جبران خواهد كرد
اگر در گذشته كمبودی داشتی
؟آینده آن را برایت زیبا خواهد كرد
بیاموز تا همه چیز را چون تجربه ای ارزشمند بنگری
نیرویی در خود بیابی
و به قضاوت دیگران متكی نباشی
شاید آن روز موفق شوی...

 



عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق ان است که صد دل به یک یار دهی



داستان بیسکوییت

یك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت كتابی خریداری كند. او یك بسته بیسكویت نیز خرید.

او بر روی یك صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او یك بسته بیسكویت بود و در كنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی كه او نخستین بیسكویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم یك بیسكویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه كرده باشد.»


ولی این ماجرا تكرار شد. هر بار كه او یك بیسكویت برمی داشت ، آن مرد هم همین كار را می كرد. این كار او را حسابی عصبانی كرده بود ولی نمی خواست واكنش نشان دهد.

وقتی كه تنها یك بیسكویت باقی مانده بود ، پیش خود فكر كرد:

«حالا ببینم این مرد بی ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرین بیسكویت را نصف كرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن كتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور كرد و با نگاه تندی كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عینكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب دید كه جعبه بیسكویتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

یادش رفته بود كه

بیسكویتی كه خریده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بیسكویتهایش را با او تقسیم كرده بود ، بدون آنكه عصبانی و برآشفته شده باشد

 



تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم



داستان ماهیگیری…

man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

 



ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.



زنی می رفت …
زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت
 
 


 
الف:اول عشق....
ب: بدون عشق….
 پ:پرنیان عشق…
ت:تو خود عشق ….
ث:ثبت عشق….
ج: جرات عشق….
چ :چتر عشق….
ح: حرف عشق….
خ:خواهان عشق....
د: دوست عشق....
ذ: ذره عشق....
ر:راز عشق....
ز:زبان عشق....
ژ:ژاله ی عشق....
س: سکوت عشق....
ش:شوق عشق....
ص:صدای عشق...
.ض:ضجه عشق....
ط:طراوت عشق....
ظ:ظاهرعشق....
ع:عشق....
غ:غرق عشق....
ف :فرارعشق....
ق:قایق عشق....
ک:کلبه تاریکی عشق....
گ:گل عشق....
ل:لاف عشق....
م:مهتاب عشق....
ن:ناله عشق...
.و:ولادت عشق....
ه:هدیه عشق...
.ی:یار  عشق........................!!!!!
___