تبلیغات
*** This is My First GIFT,honey ***** - II* This is the whisper of LOVE*
*** This is My First GIFT,honey *****

Enjoy,Every Moment of UR LIFE to the Lees
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرين نوشته ها
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
صفحات جانبي
آمار سايت




پروانه

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده، و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه براحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند.
اما چنین نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پروانه و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن بمن داد.
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند بمن قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم.
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را بمن نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند بمن فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.
"من به آنچه خواستم نرسیدم... اما آنچه نیاز داشتم، به من داده شد."
نترس.

 



-

قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .
هربار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هربار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را.
اما . . .
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر٬ آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را می خواهم. بزرگترین را. بی نهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را در آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو بی نهایتی، چون که عکس من در اشک عاشق است




جسارت


مرشدمی گوید: تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند. زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك ای عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد. وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد پای ما نیز، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم، غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست
مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد: هی، خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت: آخر بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی، سینه پهلو میكنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید: خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك کتد




 دنیای ما


دنیا كه شروع شد . زنجیر نداشت .
خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود كه زنجیر را ساخت . شیطان كمكش كرد .دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری .
خدا دنیای بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است .امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود .
خدا گفت : زنجیرت را پاره كن .
شاید نام زنجیر تو عشق است . یك نفر زنجیرهایش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد . لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .



داستان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت دیدن فیلم و خوردن  3  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.



لیوان را زمین بگذار


استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.


اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.

 

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



 

پنجره

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.
روزها و هفته‌ها سپری شد.
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند



شعری از رابیندرانات تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل


گفتگو با خدا


THE INTERVIEW WITH GOD


I dreamed I had an interview with God.

“So you would like to interview me?” God asked.

“If you have the time” I said.

God smiled. “My time is eternity.”
“What questions do you have in mind for me?”

“What surprises you most about humankind?”

God answered...
“That they get bored with childhood,
they rush to grow up, and then
long to be children again.”

“That they lose their health to make money...
and then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future,
they forget the present,
such that they live in neither
the present nor the future.”

"That they live as if they will never die,
and die as though they had never lived.”

God’s hand took mine
and we were silent for a while.

And then I asked...
“As a parent, what are some of life’s lessons
you want your children to learn?”

“To learn they cannot make anyone
love them. All they can do
is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good
to compare themselves to others.”

“To learn to forgive
by practicing forgiveness.”

“To learn that it only takes a few seconds
to open profound wounds in those they love,
and it can take many years to heal them.”

“To learn that a rich person
is not one who has the most,
but is one who needs the least.”

“To learn that there are people
who love them dearly,
but simply have not yet learned
how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can
look at the same thing
and see it differently.”

“To learn that it is not enough that they
forgive one another, but they must also forgive themselves.”

"Thank you for your time," I said humbly.

"Is there anything else
you would like your children to know?"

God smiled and said,
“Just know that I am here... always.”


در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟پرسیدم:چه چیز بشر, شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه
.
رابیندرانات تاگور



 

سرزمینی وجوددارد که، مردم آنرافقط از روی ترانه ها میشناسند.مردان و زنانی در آنجا زندگی میکنند, که راه آنجا را یافته اند ودیگر هیچگاه دیده نشده اند.درآن سرزمین نیستی و زوال وجودندارد.درآنجادرد و افسردگی شناخته شده نیست نفرت وگرسنگی معنایی ندارد،و همه باآرامش،باهم زندگی میکنند.
بافراغ بال وبدون زحمت خیلی چیزهابدست می آورند

ولی در آنجا بخاطر نبود غم  خوشی هم وجود ندارد


مارگارت میچل



 

شاید هنوز هم باورت نمی شود كه ما بیشتر از اینها به هم وابسته بودیم. شاید هنوز هم در این باوری كه چون سالیان سال در كنار هم زندگی نكرده ایم نمی توانیم مثل یك آشنا دست هم را در دست بگیریم. اصلا برایم فرقی نمی كند كه تو چه فكر می كنی. شاید تقدیر روزگار چنین بوده كه ما به یاد هم اما تنهایی به مقصدی كه هیچ گاه به آن نیاندیشیده بودیم برسیم. حتی برایم تفاوتی ندارد كه مرا به نام دوست صدا بزنی یا آشنا! اما می خواهم تمام دلتنگی ها و دلبستگی هایی را كه به هم داشته ایم كنار یكدیگر قرار دهیم و از دوری و دوستی گلی به رنگ بهار پرورش دهیم كه میان من و تو سالیان سال به رنگ و بوی محبت باقی بماند...!!

 



چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه

تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد

و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه


پس همه رو حلال کن همین الان تو دلت بگو حلال بگو



آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم.
اگه یک روز یکی در دلت رو زد، سعی کن قبلش آیفون دلت رو تصویری کرده باشی... چون اگه نبینیش و وارد دلت بشه، دیگه نمیتونی بیرونش کنی. چون مهمون حبیب خداست...
موقعی که میخواستمت میترسیدم نگات کنم , موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم , موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم , موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم , حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم



مقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تَشَری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند



آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چه؟

ماه میگه:یعنی بودن در آغوش تو

ماه میگه:تو بگو عشق یعنی چه؟

آسمون میگه:انتظار دیدین تو.

The sky tells the moon: what is meaning of love

Moon says: it means being in your bosom

Moon says: you tell me what is love?

The sky says: expectance of seeing you



اعتماد
در هر  رابطه ای اعتماد  بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان 
خواهد رسید . فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت
میشود ، خشم باعث دشمنی می شود و این دشمنی  منجر به جدائی.
یک تلفنچی یکبار بمن می گفت
-          شخصی به من تلفن کرد. من هم گوشی را برداشتم و گفتم "واحد خدمات
 عمومی. بفرمائید".
شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. او دوباره گفت
-          واحد خدمات  عمومی. بفرمائید
 وقتی که دیگر می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که می گفت
-          آه، پس اونجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را  در
جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است"
بدون اعتماد دوطرفه، فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن "واحد خدمات عمومی"
گفته بود "الو" چه اتفاقی می افتاد!


صبور باش
این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی
 
به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را
 دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف
پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد
و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما
مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و
باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید
-         انگشتان من کی در میان؟
پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.
 
دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان
را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی
فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان
ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما
فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.
مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال
عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.


ویژگی های عشق!
 
 
 
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد
love is
wide ocean that joins two shores
 
زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن
life whithout love is none sense and goodness without love is impossible
 
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود
love is something silent , but it can be louder than onything when it talks
 
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی
love is when you find yourself spending every wish on him
 
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند
love is flower that is made to bloom by two gardeners
 
عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید
love is like a flower which blossoms whit trust
 
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
love is afraid of losing you
 
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer
 
وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen
 
عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد
love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it


چرا زنان گریه می كنند؟
یک پسر کوچک از مادرش پرسید؟ چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من یک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست بهاو بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مردتبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخرهسوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند. او از خدا پرسیدچرا زنان به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردممیخواستم موجود بخصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار همهدنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. منبه او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود وهمچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که پیرشده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش راعاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او تواناییدادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جاییدر قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز بههمسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او اینتوانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرشباقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنهابرای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیازندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن درلباسهایی که می پوشد نیست. درظاهر او نیست و در شیوه موهایش نیست و بلکه زیبایی یکزن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست. و در قلب او جایی است کهعشق او به دیگران در آن قرار دارد.


 
 
ارزش انسان

دشتهای آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئید
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد
و هوایی كه در آن
نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا كه همه مزرعه دلها را
علف كین پوشانده ست
هیچكس فكر نكرد
كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سیمان نیست
و كسی فكر نكرد
كه چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
كه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
« تابستان 57»
(حمید مصدق)
 
 


 
 
زندگی چیست؟
زندگی خواب خوش خاطره هاست
زندگی اشكی و از دیده جداست
زندگی نقش درون كف دست
درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پینه به پیشانی و دست
زندگی در گذر حادثه ها ست
زندگی آنچه كه می آید و چون می گذرد
عشق و امید و وصال
گذر هفته و سال
ذكر همه خوبیهاست
زندگی چرخ بزرگیست كه با اشك زمان
شدت ضربه شلاق و ستم
آه صد كودك غمخواریتیم
پا به دل می نهد و میگردد پاك
زندگی چون عابر خسته ز راه
از رهی می رسد و می گذرد
گاه ارابه غم , گاه فانوس شفق
می كند رنگ طبیعت خونین
می زند رنگ به رخسار زمان
زندگی وصل دو دلدار به هم
همچو پیوند دو قلب كوچك
گذر خاطره و گشت و گذار
سفر از باغ به باغ
سخن دیده به دل
خوردن شهد سخن از لب یار
زندگی خواه خوشی خواه بدی
از رهی می رسد و می گذرد
زندگی خنده روی لب ماست
آنچه او قسمت ما كرد بجاست
بعد از این فلسفه پردازیها
می توان گفت به شیرینی قند
میتوان بانگ زد این جمله بلند
زندگی خواب خوش خاطره هاست
   
 
 


 
عشق
عشق یعنی یک جهان دلبستگی
عشق یعنی بی نهایت خواستگی
عشق یعنی با تو خواندن از جُنون
عشق یعنی سوختن ها از درون
عشق یعنی با خودت بیگانگی
عشق یعنی یک جهان دیوانگی
عشق یعنی سوختن تا ساختن
عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی چشم سر را دوختن
عشق یعنی همچو شمعی سوختن
عشق یعنی یک نِیِِستان عاشقی
عشق یعنی یک گلستان رازقی
عشق یعنی دل تراشیدن ِز ِگل
عشق یعنی گم شدن در باغ ِ دل
عشق یعنی گل شدن در ِبین خار
عشق یعنی روشنی در شام تار
عشق یعنی یک ستاره نزدِ ماه
عشق یعنی با تو اُفتادن به راه
عشق یعنی سایه ی ِ سنگین ِ غم
عشق یعنی با تو رفتن تا عَدم
عشق یعنی چشم های ِ انتظار
عشق یعنی اَشکهای ِ آشکار
عشق یعنی تو ملامت کُن مَرا
عشق یعنی می ستایم من تو را
     
 


دلتنگی
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
 
 


باز دیشب دل دیوانه ی من
داشت با من سر جنگی که مپرس
گفتم ای دل، به خدا می دهمت
گوشمالی قشنگی که مپرس
دل من حرف به خرجش نرود
شده دیوانه ی منگی که مپرس!
می کشد آه به قسمی که مگو
می کند گریه به رنگی که مپرس
 


 
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان لاله ی پاک سحری
نه...از آن پاکتری
تو بهاری
نه...بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
 


 
 
عشق یعنی چی؟
عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست
خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ
کسی شدی؟ اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی
اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه
روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر
کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که
دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش
وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟
آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش
داری یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه
همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان
داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون
هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی
بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن
کارتی داشته باشه! تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟ انگیزه اونه که وقتی میخوای
بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!! تا حالا فکر کردی که
قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف
باد اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی
گردن روزگار یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به
سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته
سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه «
این بازی روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان
یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو
تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست
که گاهی خشک و
گاهی در تلاطم است .......
 


 
· عشق یعنی ...مایه قوت قلب
· عشق یعنی ...شادی و نشاط
· عشق یعنی ...جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.
· عشق یعنی ...توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.
· عشق یعنی ...وقتی توی انتخابت شک نداری.
· عشق یعنی ...وقتی دل پادشاهی می کنه.
· عشق یعنی ...وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.
عشق یعنی ...وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.
· عشق یعنی ...کم کردن فاصله ها.
· عشق یعنی ...کلید یه رابطه محکم.
· عشق یعنی ...دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.
· عشق یعنی ...فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.
عشق یعنی ...در موفقیت هم شریک بودن.
· عشق یعنی ...خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.
· عشق یعنی ...بوی عطرش از خاطرت نره.
· عشق یعنی ...از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.
· عشق یعنی ...همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

· عشق یعنی ...برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.
· عشق یعنی ...دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.
· عشق یعنی ...وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

    · عشق یعنی ...یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.
· عشق یعنی ...خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.
· عشق یعنی ...یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.
· عشق یعنی ...تمام توجهت به اون باشه.
· عشق یعنی ...کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.
· عشق یعنی ...هلش بدی توی مسیر درست.
· عشق یعنی ...یه قرار ملاقات خیلی مهم.
· عشق یعنی ...وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.
· عشق یعنی ...مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.
 · عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.
عشق یعنی ...بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.
· عشق یعنی ...چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.
· عشق یعنی ...با هم ارتباط قلبی داشتن.
· عشق یعنی ...با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.
· عشق یعنی ...از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.
· عشق یعنی ...وقتی نشونه ها امید بخشن.
· عشق یعنی ...شمع ومهتاب وستاره ها.
· عشق یعنی ...احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.
· عشق یعنی ...چیزی که از کلمات قویتره.
· عشق یعنی ...روی دریای خوشبختی شناور بودن.
· عشق یعنی ...بعضی وقتا بی حوصله شدن.
· عشق یعنی ...روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.
· عشق یعنی ...چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.
· عشق یعنی ...بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.
· عشق یعنی ...جادوش کنی.
· عشق یعنی ...کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.
· عشق یعنی ...وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.
· عشق یعنی ...دو چهره خندون.
· عشق یعنی ...یه بازی که تمومی نداره.
· عشق یعنی ...چیزی مثل برنده شدن توی بازی.
· عشق یعنی ...وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.
     · عشق یعنی ...احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.
· عشق یعنی ...به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.
· عشق یعنی ...حرفشو باور کنی.
· عشق یعنی ...تو گوش هم زمزمه کردن.
     
 
 


 
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی كه كمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی
وبرای هر انسان
برادری هست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی كه آهنگ هر حرف زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی كه هر لب ترانه یی است
تا كمترین سرود؛بوسه باشد
. . .
و من آن روز را انتظار میكشم
حتی روزی
كه دیگر نباشم
احمد شاملو
 
تقدیم به شاملوی بزرگ:
رفت
بی آنكه روزی را ببیند كه كمترین سرود بوسه است
رفت و هنوز
قفل واقعیتی است
كه در؛بر هر گشایش میبندد
و قلب؛عضله ای است
كه برای زندگی بس نیست
اما هنوز آن روز را انتظار میكشد
روزی كه دوباره كبوترها و ترانه ی لبها را و......
هنوز
انتظار میكشد
سهیل پیرو سجاد
 
 


 
دختری به مادر گفت
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فکر گفت با نگاهی پر مهر
دخترم
عشق فریاد شقایق هاس
عشق بازگشت پرستوهاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق تپش قلب آدمی تنهاس
عشق عروس حجله تنهایی انسانهاست
عشق سرخی گونهای آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی
عشق لذت انسان بودن است
تو نمی دانی ,عشق نغمه های قلب قناری هاست
راستی
دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ
با کمی لبخند
گفت آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه
گفت:دوست دارم
بی درنگ
مادر یاد بی مهری شوهر افتاد
یاد آن سیلی سرخ
یاد آن عشق حقیر
یاد آن قلب بی مهرو وفا
گفت:دخترم
عشق سرابی در دل دریاست
__________________
 
 


 
بغض دریا
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی،ترا با لهجهء گلهای نیلوفر صدا كردم...تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس...تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید، با حسرت جدا كردم...
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی...دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی...و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم،تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم...
همین بود آخرین حرفت...و من بعد از عبور تلخ و غمگینت،حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید،وا كردم...
نمیدانم چرا رفتی...نمیدانم چرا،شاید خطا كردم...و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی، نمیدانم كجا،تا كی،برای چه؟......ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید...
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت...و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد...و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد...
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود...و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد،من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت...كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد...كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد...و من با انكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد،هنوز آشفتهءچشمان زیبای توام...برگرد!!!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید،كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم .........

__________________
 


 
زندگی یک آرزوی دور نیست؛ زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله پروانه چیست؟زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست گوش کن ! دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛
زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست…امتحان ریشه هاست…ریشه اش هرگز اسیر باد نیست…زندگانی پیچك است…انتهایش میرسد پیش خدا …باید آن را سبز كرد…باید آن را آب داد …با آبپاش لحظه ها………………این تمامش ماجرای زندگیست