تبلیغات
*** This is My First GIFT,honey ***** - I* This is the whisper of LOVE*
*** This is My First GIFT,honey *****

Enjoy,Every Moment of UR LIFE to the Lees
درباره وبلاگ
جستجو
موضوعات
آخرين نوشته ها
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
صفحات جانبي
آمار سايت



 

قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

:ژرالدین دخترم:

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهایدور٬ بس


قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی
شنیدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را


چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی
زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم . ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .


گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ،
تن عریان تو باید مال کسی باشد که که روحش را برای تو عریان ساخته است . .
.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.

آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم . . .

 



نامه ی آبراهام لینکلن به آموزگار فرزندش

به فرزندم بیاموزید در مدرسه بهتر است مردود شود، امّا با تقلّب به قبولی نرسد.
ارزش های زندگی را به او یاد بدهید و به او یاد بدهید كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید كه می تواند
برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند، امّا قیمت گذاری برای دل بی معناست.
اگر می توانید نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهید.
در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید، امّا از او یک ناز پرورده نسازید.
توقّع زیادی است امّا ببینید كه می توانید چه كار كنید



زندگی رویش یک حادثه نیست
زندگی رهگذر تجربه هاست
تکه ابری است به پهنای غروب
آسمانی است به زیبایی مهر
بارگاهی است ز دربار حضور
زندگانی چو گل نسترن است
باید از چشمه ی جان آبش داد
زندگی صحنه ی جولانگه ماست
خوب و بد بودن آن
عملی از من و ماست
پس بیا تا بیفشانیم همه
بذر خوبی و صفا
و بگوییم به دوست
معنی عشق و حقیقت چه نکوست
.

 



ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو"،

 بهش گفتم :

"بخاطر هیچکس"

پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟

با اینکه دلم داد میزد

"به خاطر دله تو"،

 با یه بغض غمگین بهش گفتم

"بخاطر هیچّی"

ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت:

!بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست.




فراموشی

خدایا از آن می ترسم که باز به غیر تو بنگرم.
از آن می ترسم که باز فراموشت کنم، که تو فراموش نخواهی کرد.
خدایا از آن می ترسم که عادی شوم.
خدایا می خواهم مثل خودت باشم وفراموش نکنم حقیقت را.
خدایا حیران و سرگردان توام، تو نیزکمکم کن که واله ومجنون گردم.
خدایا می خواهم تو خدایم باشی نه دنیا، که دنیا نیز خدای بسیاریست.
خدایا آزاد و رها هستم و در این رهایی تو را دیدم، که فرد محبوس در دنیا تورا نخواهد دید.



خواب من و خدا!


I had e dream … تصوری داشتم
 
 
I dreamed I was walking along the beach with God که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم. خیال کردم
 
Across the sky flashed scenes from my life. در آسمان تصویری از زندگی خودم را دیدم.
 
For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand; در هر قسمت دو جای پا دیدم
 
One belonging to me, and the other to God.یکی متعلق به من و یکی متعلق به خدا
 
When the last scene of my life flashed before me.وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم.
 
I looked back at the footprints in the sand.به جای پا روی شنها نگاه کردم.
 
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
دیدم که چندین زمان در زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست
 
I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.
دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده
 
This really bothered me so I questioned God about it.
برای رفع ابهامم از خدا سوال کردم.
 
"God, you said that once I decided to follow you.. You'd walk with me all the way."
خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت
 
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.
دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست
 
I don't understand why when I needed you most you would leave me.
چرا در زمانی که بیشترین نیاز به تو داشتم تنهایم گذاشتی
 
God replied, "My precious, precious child"
خدا فرمود: فرزند عزیزم
 
I love you, and I would never leave you.
تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم
 
During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints
در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی
 
It was then that I carried you.
در آن لحظات تو را بدوش کشیدم.

 



نامه های بچه ها به خدا 


چند سال پیش در مدارس ابتدایی آمریکا کارشناسان از کودکان خواستند که نامه ای به خدا بنویسند، این نامه ها هیچ موضوع مشخصی نداشت و هر کس هر چه در دل داشت می نوشت، مدتی بعد تمامی این نامه ها گردآوری شد و تحت همین عنوان به کتاب تبدیل شد و با توجه به زیبایی و تاثیر گذاری بی نظیر نامه های این کودکان، در مدت کوتاهی به ده ها زبان مختلف از جمله فارسی ترجمه شد. این خبره نامه حاوی چند نامه از "نامه های کودکان به خدا" ست.


 

 

 

خدای عزیز،

به جای اینکه بذاری مردم بمیرن و افراد جدیدی خلق کنی، چرا فقط همین هایی که زنده هستند رو حفظ نمی کنی؟

 


 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

من به اون عروسی رفتم و اون ها درست وسط کلیسا همدیگه رو بوسیدن! این کار مشکلی نداره؟

 

 

 

 


 

 

 

خدای عزیز،

من فکر میکنم که دستگاه "منگنه زن کاغذ" یکی از بزرگترین اختراعاتت باشه.

 

 

 

 

 

 

 


 

خدای عزیز،

واقعا در زمان نوشت "bible" (کتاب مقدس) اونها اینقدر تخیلی (غیر قابل فهم) حرف میزدن؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

من بهت فکر میکنم، حتی بعضی وقت ها که مشغول دعا هم نیستم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

من آمریکایی هستم، تو چطور؟

 


 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

بابت برادر کوچولویی که بهم دادی ازت ممنونم، ولی دعای من برای یه توله سگ بود.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

شرط می بندم که کار خیلی سختیه که همه ی آدم های دنیا رو دوست داشته باشی، من که فقط 4 نفر توی خانواده ام دارم هرگز نتونستم این کار رو بکنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

خدای عزیز،

لطفا یه تعطیلی دیگه هم بین "کریسمس" و "عید پاک" بذار. الآن هیچ چیز خوبی اون وسط نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

خدای عزیز،

اگه یکشنبه داخل کلیسا رو نگاه کنی، کفش های نو ام رو بهت نشون میدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

اگه قراره بعد از مرگ ما دوباره بیاییم و کس دیگه ای بشیم، خواهش میکنم من رو به Jennifer Horton تبدیل نکن، ازش متنفرم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خدای عزیز،

من دوست دارم مثل اون مرد در Bible نهصد سال زندگی کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

اگه تو بهم یه "چراغ جادو" مثل "علاء الدین" بدی، من هر چی که بخوای رو بهت میدم به جز پولم و شطرنجم.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما خوندیم که "ادیسون" روشنایی رو اختراع کرد ولی در کلاس یکشنبه ها (کلاس مذهبی در کلیسا) اون ها میگن که کار تو بوده. شرط می بندم که اون ایده ی تو رو دزدیده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

اگه تو اجازه نمی دادی که دایناسور ها منقرض بشن، ما هیچ جایی برای زندگی نداشتیم. کار درستی انجام دادی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدای عزیز،

لطفا امسال "Dennis Clark" رو به یک کمپ دیگه بفرست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خدای عزیز،

شاید Cain و Abel اگه اتاق های جدا داشته باشن دیگه اینقدر با هم دعوا نکنن، این روش در مورد برادرم که موثر بود.

 

 

 

برگرفته از سایت تخصصی موبایل و کامپیوتر



خدمت به خلق

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی



آستان عاشقانه

 یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه"

 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
?Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
?You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
?How can you say you love me?

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
?Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
?Does love need a reason?
!!NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU....

True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"



 

یک استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را در باره تک تک این نوجوانها بنویسند. دانشجویان برای همه آنها یک جمله را تکرار کردند:
«او شانسی برای موفقیت ندارد.»
بیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثای بیست تن از آنها که از آن محل اسباب کشی کرده یا مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل، پزشک و تاجر شده بودند.
این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنها بپرسد:
«دلیل موفقیت شما چیست؟»
و پاسخ همه یکسان و سرشاراز عشق بود:
«دلیل موفقیت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسی جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای محلات فقیر نشین، انسانهای شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهای معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود. او با کمال لطف و تواضع گفت:
من عاشق آن بچه ها بودم.
اریک باترورث



الفبای خوشبختی

A – Accept : پذیرا باشید:
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.


B- Break away : خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.


C- Creat : خلق کنید :
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.


D – Decide : تصمیم بگیرید:
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.


E- Explore : کاوشگر باشید :
جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.


F- Forgive : ببخشید :
ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.


G- Grow : رشد کنید:
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.


H – Hope : امیدوار باشید:
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.


I- Ignore : نادیده بگیرید:
امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.


J – Journey : سفر کنید:
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.


K – Know : بدانید:
بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.


L – Love : دوست بدارید :
اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.


M – Manage : مدیر باشید:
بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.


N- Notice : توجه کنید:
هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.


O-Open : باز کنید:
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.


P –Play : بازی و تفریح کنید:
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.


Q – Question : سوال کنید:
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.


R – Relax : آرامش داشته باشید:
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.


S – Share : سهیم شوید:
استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.


T – Try : تلاش کنید:
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.


U – Use : استفاده کنید :
از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.


V – Value : احترام بگذارید:
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.


X – X-Ray : اشعه ایکس:
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.


Y – Yield : اجازه دهید:
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت .


Z – Zoom : تمرکز کنید:
زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید.



Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

 Never say never.

Open your mind and heart.

Pursue your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

Trust yourself.

 Use all the day.

Value everything.

Waite until it feels right.

Express yourself.

Yank weeds from your mental garden.

Zoom into the now.




مرد فقیری با همسرش در دهکده ای زندگی میکرد این مرد فقیر کلبه ای داشت بسیار قدیمی که در و پنجره اش از بین رفته بود . این زن و شوهر جوان انقدر فقیر بودند که نان هم برای خوردن نداشتند . مردی در این ده بود که از وضعییت زندگی این ذوج اطلاع داشت به مرد فقیر گفت : من مقداری ارد دارم بیا ببر خانه ات تا با ان نانی بپزیدو گرسنه نمانید. مرد هم قبول کردو به فکر تهیه گونی به منظوره اوردن ارد افتاد امد خانه و جریان را برای همسرش تعریف کرد . همسر او گفت: من می روم تا از همسایه یک گونی قرض بگیرم زن رفتو از همسایه یک گونی از جنس کنف قرض گرفت و امد خانه مرد فقیر گونی را برداشته و رفت تا ارد بگیرد . بعد از ساعتی مرد با یک گونی ارد برگشت و به زن گفت: فردا صبح با این ارد نانی درست میکنیم. شب هنگام همسایه به خانه مرد فقیر امد و از انها همان گونی را که ظهر به انها قرض داده بود خواست زن و مرد فقیر گفتند ما ان گونی را لازم داریم و جایی برای ریختن ارد نداریم اما او قبول نکرده و گونی را خواست مرد فقیر ارد داخل گونی را در تاقچه ی اتاق ریخت و گونی را به صاحبش پس داد . نیمه های شب طوفانی شد و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و ارد داخل تاقچه پخش و پلا شد مرد بسیار ناراحت شده و رو به درگاه خداوند کردو گفت خداوندا ما بسیار گرسنه ایم و چیزی برای خوردن نداریم این مقدار اردی هم که داشتیم از بین رفت من امانت داری کرده و گونی را به صاحبش تحویل دادم این بود جوابم خداوندا من باز به تو توکل میکنم خداوندا کمکم کن . بعد از چند سال مرد با یاری خدا و با تلاش خود توانست زندگی خوب و پر برکتی داشته باشد




همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید ..
- دو ماه و پنج روز
-دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی … « یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده .
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید . شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید .
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ..
« یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
-من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد :
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول .
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود


آنتوان چخوف




گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت جند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب
دانشگاه خود رفتند . بحث جمعی آنها خیلی زود به گله شکایت از استرس های ناشی از کار زندکی کشیده شد . استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه
رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوریها ی سرامیکی , پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی کران قیمت بودند با زگشت ; سینی را
روی میز گذاشت و از میهمانهن خواست که از خود پذیرایی کنند . پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند. استاد گفت : اگر دقت کرده باشید همه متوجه
شدهاید که همه قهوه خوریهای گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده ارزان قیمت بودند در سینی باقی مانده اند , البته این امر برای شما ساده بدیهی
است ! سر چشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است : شما فقط بهترین را برای خود می خواهید . قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما
آگاهانه قهوه خوریهای بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آنچه دیگری بر می داشت نیز توجه داشتید .
به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد , شغل , پول , موقعیت اجتماعی و ... همان قهوه خوریهای متعدد هستنند . آنها فقط ابزاری برای حفظ نگهداری زندگی اند , اما کیفیت زندگی در آنها فرقی نخواهد داشت . *گاهی,آن قدرحواس ما ما متوجه قهوه خوریهاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم




مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

 

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

 

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

 

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

 

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

 

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد




دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را گرفته اند .
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت . نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید . اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک میدهد . کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم . شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد . با این دیوارها چه میشود کرد؟
میشود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید میشود تیشه ای برداشت و کند و کند و کند .شاید دریچه ای ٬ شاید شکافی ٬ شاید روزنی .همیشه دلم میخواست روی این دیوار سوراخی درست کنم . حتی به قدر یک سر سوزن برای رد شدن نور ٬ برای عبور عطر و نسیم ٬ برای ...٬ بگذریم .گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم اگرهمه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن باران روشنایی را از آن طرف بشنوم .
اما هیچوقت همه چیز ساکت نیست . همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی می کند .دیواره ی دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار .
آن طرف حیاط خانه خداست و آنوقت هی در میزنم ٬ در میزنم ٬ ...و می گویم : دلم افتاده توی حیاط شما میشود دلم را پس بدهید کسی جوابم را نمیدهد . کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه دستی ٬ دلم را می اندازد این طرف دیوار ٬ همین .
ومن این بازی را دوست دارم . من این بازی را ادامه میدهم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ٬ تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردار و برو و آنوقت میروم و دیگر برنمی گردم . من این بازی را ادامه میدهم

 



 

وصیت نامه تاجر آمریکایی موفق
 


 قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
 
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...
دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .
آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...
کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...